یکی بود یکی نبود.یک سرزمینی بود که ما به آنجا می گوییم سرزمین حکومتی کوتوله ها.وسرزمین حکومتی کوتوله ها سرزمینی بود که همیشه در آنجا قدرت و ثروت و مقام و موقعیت به دست مردمان کوتوله و نادان بود.
سالهای سال پیش از این شاید بیشتر از هزار سال پیش بود که روزی تاریک اندیشان کوتوله ای بر این سرزمین هجوم آوردند و پادشاه آنجا را که مردی خردمند بود به زیر انداختند و تاج شاهی از سرش بر گرفتند و اینگونه بود که آنها شدند پادشاهان و حاکمان بی چون چرای آن سرزمین.اسم واقعی سالی سالار بود و آن مردمان به گونه ای تحقیر آمیز او را سالی خطاب می کردند. از آن زمان به بعد دیگر بر آن سرزمین همیشه تاریک اندیشان و کوتوله ها حکومت می کردند.قد و قواره والی اعظم کوتوله ترین قد و قواره در میان مردمان آنجا بود.ترتیب مقام وموقعیت انسانها در آن سرزمین بر اساس یک سیستم استثنایی و منحصر به فرد بود اینگونه که هر انسانی که قد و قواره فکرش از همه کوتاهتر باشد باید در سلسله مراتب قدرت و ثروت و مقام در جایگاه رفیع تری قرار گیرد.و به اینگونه بود که کوتوله ترین مردان آن سرزمین بر قله رفیع حکومت جا گرفته بودند.در آن سرزمین قد و قواره آدمها چهل سانتی متربود.از این به بعد ما با هم اسم ان سرزمین را (سرزمین حکومتی کوتوله ها ) می نامیم.مردان کوتوله حاکم بر آن سرزمین سالی را دوست نداشتند و خصوصا کوتوله ترین مردان بیشتر از سالی متنفر بودند.آنها یعنی آن کوتوله ها که حاکمان بی چون و چرای آن مرز و بوم بودند وجود این پادشاه خردمند را بر نمی تافتند و می خواستند او را به یک گونه ای هم قد و قواره خودشان کنند.البته در سرزمین کوتوله ها زنان به دلیل این که قامتشان بلندتر از مردمان دیگر بود همیشه در حکومت هیچ قدرتی نداشتند و مجبور بودند زیر دست کوتوله ها باشند این زنان سالی را به خاطر بلندی اندیشه اش دوست می داشتند و مجبور یودند عشق شان را به سالی از مردان کوتوله خودشان پنهان کنند چون اگر مردان کوتوله متوجه این عشق می شدند زنان شان را سنگ سار می کردند.
سالی مو هایی خرمایی رنگ و بسیار زیبا و سبیلی پر پشت وچهره ای استخوانی و کشیده داشت که به او حالتی دلپذیر می داد.در پیشانی بلند و زیبای سالی چند چین افتاده بود که نمودار روزگار سختی بود که در نبرد با دیوسیاه و پلید جهل سپری کرده بود.در روح بلند سالی کوچکترین غباری از نادانی و جهل نبود.
در بین مردان کوتوله سرزمین حکومت کوتوله ها یک عزم ملی برای غلبه بر این مرد بزرگ وجود داشت.
در یکی از کتاب های جادوگری سرزمین کوتوله ها اینگونه آمده بود که اگرشخصی بتواند دیو سیاه و پلید نادانی را شکست بدهد از دنیای کوتولگی خارج می شود و قامتش بلند می شود.
مردان (سرزمین حکومتی کوتوله ها) وقتی به قامت بلند سالی خیره می شدند به یاد آن کتاب جادوگری خودشان می افتادند و با خود می اندیشیدند که چگونه است که این آدم شیوه جادو گری را یاد گرفته است ولی آنها آن را نمی دانند همین آنها را غرق در حسادتی وصف ناپذیر می کرد.
در یکی از قصه های آن سرزمین که زنان آن را تعریف می کردند قصه ای بود در مورد جوانی که در سرزمینی به فاصله هفت دریا دورتر زندگی می کرد و روزی این جوان بر دیو سیاه خود خواهی وپول پرستی غلبه می کند و خدایگان به پاداش به او سبیلی پر پشت و زیبا ارزانی می کنند.که دل هر زن سنگدلی با مشاهده آن آرام می شود و لبریز از عشق می شود.
حاکم سرزمین حکومتی کوتوله ها وقتی این قصه شنید تنفر و انزجارش از سالی چندین برابر می شد.اما دیر شده بود چون زن والی هم عاشق سالی شده بود.
حساب زنان آن سرزمین با آن مردان کوتوله کاملا جدا بود.آن زنان به هیچ وجه کوتوله نبودند و اینکه چگونه می توانستند آن مردان کوتوله را تحمل کنند خودش داستانی غم انگیز دارد.
کار مردان سرزمین حکومت کوتوله ها از جایی دیگر هم به مشکل بر خورده بود چون هر روز بیشتر و بیشتر زنانشان از سالی خوششان می امد.
مردان سرزمین حکومت کوتوله ها نشستند فکر کردند که چگونه می توانند سالی را نابود کنند.آنها به این نتیجه رسیدند که انجام این ماموریت خطیر را به جادوگران و کیمیاگران بدهند.....
و این قصه ادامه دارد.....






